|
مطالبی که پیشنهاد می شد پیش از مطالعه این مطلب مطالعه کنید: |
اخلاق عرفانی را به دو بخش تقسیم می کنند:
۱: عرفان نظری ۲: عرفان عملی
عرفان نظری: در بخش عرفان نظری، عارف در پی وحدت شخصی وجود و خدایابی است؛ عارف خودش را فراموش کرده و نمی بیند، او هرچه می بیند ظهورات خداست
عرفان عملی: در بخش عرفان عملی، عارف در پی رسیدن به خدای تبارک و تعالی می باشد.
عارف هر دو بخش را پیشروی می کند؛ قبل از پیش روی در هر مورد؛ ابتدا باید مقدمات آن را کسب کند؛ اگر کسب مقدمات نکند زبان می بیند. مقدمات عبارتند از: منطقیات، ریاضیات، طبیعیات، اطلاعات عمومی. با این مقدمات و شعور عمومی وارد فلسفه می شود، با شناخت اشیاء فلسفه و حکمت را یافته، فیلسوف و حکیم شده است. پس فیلسوف و حکیم آن کسی است که به هر جای عالم آشنا باشد وقتی کسی به این مرتبه رسید می تواند وارد عرفان شود. در ورود به مقام عرفان مراتبی را رعایت می کند: اول تخلیه و پاک کردن نفس از ناملایمات و نا پسندی های حیوانی و وسوسه های نفسانی و شیطانی، سپس تجلیه و آراستن آن به ملکات انسانی و رحمانی این تخلیه و تجلیه در عرفان تعبیر به سفر اول سیر و سلوک شده است. عارف و سالک در اخلاقی عرفانی نظری و عملی، سیر و سلوک دارد؛ در عرفان نظری تعبیر به سفر و در عرفان عملی تعبیر به سیر و سلوک و طی منازل شده است، عرفا و سلاک، سفر الى الله را از نظر تعداد مختلف بیان داشته اند. از یک تا سه، چهار، پنج، شش، هفت، صد و هزار گفته اند
عارف و سالک وقتی می خواهد سیر و سفر کند، سیر و سفر خود را به این ترتیب انجام می دهد: ۱-السفر من الخلق إلى الحق ۲-السفر من الحق الى الحق بالحق ۳-السفر من الحق الى الخلق بالحق ۴- السفر من الخلق الى الخلق بالحق، یعنی مسافر در این حرکت الهی خود،
اول: سفر می کند و سفرش خروج از عالم خود و عالم خلق است؛ خلق را رها می کند و به حق می رسد.
دوم: فانی در حق میشود جز حق نگوید، نبیند و نیندیشد، فنا پیدا می کند و فاتی فی الله می گردد
سوم: خلق را می بیند ولی به حق می بیند، به بقا می رسد و باقی بالله می گردد.
چهارم: مقام دستگیری و مقام استکمال ظهورات است؛ بعد از مقام فنا و بقا به مقام توحید رسیده و جز یک حق نمی بیند، نمی اندیشد، نمی رسد و نمی چشد. یک خدا می بیند که خدایی می کند و خوب خدایی می کند. این مقام پیغمبران و اولیاء الهی سلام الله تعالى علیهم اجمعین می باشد.
پس عارف و سالک در سیر و سفر خود در ضمن آن که حرکت می کند و از صفات خلقی به صفات حقی می رسد؛ با تخلیه نفس غیر الهی به الهی می رسد و با تحلیه آن و فتای در صفات حقی از خود دور شده و به قنای در ذات نزدیک می گردد تا به بقای در حق باقی بماند؛ در این سیر و حرکت، منازل زیادی را پیموده است. وادی و اودیه را پشت سر نهاده، با رعایت احوال به مقام ولایت رسیده، با بافت حقایق به نهایت وتوحید رسیده است، در نهایت با سیر وجودی و رسیدن به مراتب توحید، از توحید ذات، صفات و افعال بهره گرفته و چیزی جز خدا نمی داند و نمی بیند
در اخلاق عرفانی وقتی به این مقامات می رسد که در آغاز راه، اول برای تصفیه، طهارت و پاکی نفس، خود را به طور کامل از تمام صفات بد بلکه از صفات خوب خیالی تهی سازد؛ سیر و حرکت معنوی خود را بر پایه ی اعتقاد درست استوار سازد؛ همان طور که یک بنای بلند و عظیم احتیاج به زیر سازی، شتاژ بندی و بتون ریزی دقیق و محکم دارد؛ زیربنای اعتقادی و عمل به آن اعتقاد، نیازمند لطف الهی و اعتقادات سالم می باشد. اگر اعتقادات سالم، خالص و توحیدی باشد، کمالات اخلاقی و اعمال را می توان بر آن بار کرد.
عارف و سالک با خود پایی و خودسازی و با خداجویی به پیش سیر می کند و بالا می رود تا بتواند تا چه مقاماتی اوج بگیرد و برسد. اخلاق و عرفان نظری باشد یا عملی، لازم است بر مدار برهان و دین باشد، آن هم برهان قوی و دین ناب و بدون پیرایه، برهان و دین نابی که از وحی و عقل سلیم سرچشمه گرفته باشد. با شریعت ناب و طریقت پی پیرایه می توان به حقیقت رسید، جز این طریق راهی نیست. میزان تشخیص در صحیح و غلط بودن راه و روش، به سه امر استوار است
١- شریعت و مدرک نقلی؛ بیانات روشن از قرآن کریم و روایات
۲- عقل نظری و احکام عقلایی، در صورتی که تأیید شریعت خالص و بدون پیرایه را به همراه داشته باشد.
۳- مشاهده و کشف تام، در صورتی که شرع ناب و عقل سلیم مخالف آن نباشند. اگر کسی بدون مدرک نقلی و عقلی صحیح و سالم ادعای آن را داشته باشد پذیرفته نمی شود؛ مدعی اهل ظاهر و شریعت باشد با درویش و اهل طریقت و خانقاه. اگر برای رسیدن به حق باشد فرقی میان مسجد و خانقاه نخواهد بود؛ انسان کامل کسی است که بدون چشم داشتی به ظاهر و باطن در عین برخورداری از ظاهر و باطن به تکلیف خود عمل کند و به سوی دوست سیر نماید، مکانش مسجد باشد یا خانقاه، عنوانش مجتهد باشد با مرشد، بنده ی خالص خدا باشد و در پی انجام وظیفه و رسیدن به حضرت حق در حرکت و فعالیت باشد. بین مجتهد و مرشد فرقی نیست، لذا لازم است مجتهد مرشد و مرشد مجتهد باشد. مجتهدی که عرفان ندیده و معرفت به خدا ندارد مجتهد و مرشد نمی باشد و نمی تواند کسی را به سوی خدا هدایت و ارشاد نماید. مرشدی که مجتهد نباشد و هنوز در میان شکیات خود گرفتار است لیاقت ارشاد دیگران به سوی حق را ندارد زیرا حقی نمی شناسد و راه رسیدن به حق را نمی داند؛ آن که برای خود و دیگران کارایی دارد شخصی است که هر دو عنوان اجتهاد و ارشاد را دارا باشد؛ ظاهر و باطن را بیابد؟ ذات و ظهورات ذات را زیارت نماید. یک چنین شخصی را عالم ربانی گوییم.
زاهد و عابد و صوفی همه طفلان رهند / مرد اگر هست به جز عالم ربانی نیست
عالم ربانی کسی است که ظاهر و باطن را با همدیگر دارا باشد، کسی باشد که شریعت و طریقت را هر دو به نحو اعلى داراست؛ با رسیدن به هر دو و هر دو شدن، به امواج بی نهایت دریای حقیقت می رسد. عالم ربانی و عارف صمدانی، عوالم بالا را از هر کس بهتر می شناسدا عارف در شناخت حقیقت گوی سبقت را از همه ربوده است.
متکلم در پی اثبات صانع می باشد و نیز در پی تخلق عملی به اخلاق انسانی است تمام همت خود را در این ره گماشته است.
مشاء و اشراق و تأله بعضی به اصالت ماهیت اعتقاد دارند، بعضی اصالت ماهیت را در ماده پذیرفته اند در مافوق ماده اصالت را به وجود داده اند و اکثرا در ماده و مجرد اصالت را به وجود داده اند ولی به واجب و ممکن رو آورده اند. بعضی در پی تباین وجودات می باشند و با وجود را واحد می دانند لکن قائل به تشکیک آن شده اند. درویش هم به طور کامل، به شناخت نرسیده است؛ نه در ظاهر به کمال معرفت رسیده اند که در باطن؛ در شناخت شریعت مانده اند، آن را نمی شناسند، نمی دانند آن چه چیز است. شریعت ظاهر عالم است، زمانی که کسی ظاهر عالم را نشناسد باطن آن را نیز نخواهد شناخت لذا می بینیم بسیاری در بسیاری از بیانات آیات قرآن کریم مانده اند، اما عارف همه را یافته است، همه ی ظواهر را چشیده و در باطن و باطن ها، سیر و سیرهایی دارد، گر چه هرگز نمی تواند به حضرات معصومین سلام الله تعالی و صلواته علیهم اجمعین برسد ولی بعد از مقام عصمت از هر کس دیگر بیشتر باطن عالم را سیر می کند و بالا می رود.
سؤال: آیا خلق ذاتی انسان یا عرضی انسان و یا اقتضایی انسان می باشد؟
جواب: خلق ذاتی و عرضی انسان نمی باشد. ذاتی تخلق انسان و عرضی عارض بر انسان است زیرا انسان خالی از خلق است به واسطه ی عللی متفاوت به خلقی نخلق پیدا می کند. پس انسان خالی از خلق است و خلق روی او می آید و ممکن است خلقی عارض بر او نگردد
تخلق اقتضایی انسان می باشد در صورت نبودن مانع می تواند فعلیت کمالی داشته باشد. در این جا بین وجود و ماهیت خلط شده است. زیرا بعضی نوع اخلاقیات را ماهیت دانسته اند و حال آن که این نظریه صحیح نمی باشد. اخلاقیات صفاتات وجودات هستند. اخلاق قابل تغیر و تغیر و شدت است.
صحیفه اخلاق، صص ۲۰-۲۶